سه شنبه، 8 مهر 1399

تجربه

مقالات

تجربه

تو جانباز راه ادبیات هستی! قدرش را بدان
قبل از سینما صحرا ایستاد. بی حرف پانزده تومان گذاشتم کف دستش، چشم چرخاندم آن ور خیابان. هنوز خون گرم بودم اما می لنگیدم. درد نداشتم. زانویم سر شده بود. بی حس. شهسواری کوله اش را روی دوش انداخته بود و قدم می زد. رفتم آن ور خیابان. دردم هی بیشتر می شد. شهسواری متوجه درد پایم شد. قضیه را برایش تعریف کر...
شنبه، 24 فروردین 1398 - 16:21
دکتری که هنوز به مدرسه می­رفت!
مدرسه به نیمه ی سالش رسیده است. داستان به جای گره گشایی، دچار چندین گره کور شده است. ثمین کوچولو را دیگر نمی توانیم عصرها برای گردش به پارک ببریم چون مگسهای سفید، پایتخت را به اشغال خود درآورده اند. آنها وارد سیستم تنفسی بچه ها می شوند و چیزی شبیه آلرژی تنفسی در آنها ایجاد می کنند. کلید بازگشت و فلا...
ﺳﻪشنبه، 03 مهر 1397 - 13:16
تاریخ صدر اسلام را زیر و رو کردم!
مدرسه رمان که نقطه عطف فعالیت های داستانی ام بوده. بی شک یکی از الطاف دیگر خداوند به من بود که یکبار زیر نظر بهترین اساتید یک رمان کامل را بنویسم. آن هم دو سال همراهی با استادی چون محمد حسن شهسواری که بیش از آنکه از حرفه اش آموختم از اخلاقش درس گرفتم. ابتدای امر باورش برایم سخت بود که میان بیش از ص...
یکشنبه، 07 مرداد 1397 - 10:49
شما که میدانید، نوشتن به قدر کافی سخت هست...
نزدیک به یکسال، هر ماه کوله به دوش، شب، سوار اتوبوس می شدم تا صبح ، پنجشنبه ی خوب دیگری را همراه داستان نویسان جوان که بعضاَ آنها هم از گوشه و کنار کشور می آمدند، در موسسه جمع شویم و در جلساتی که وعده اش را داده بودند شرکت کنیم. جلسات آموزشی، مشاوره و گاه آشنایی با نویسنده ای نامدار و گپ و گفتی دوست...
یکشنبه، 11 تیر 1396 - 10:14
مدرسه زیبا شده است.
نسخه‌ی نهایی را تحویل استاد دادم. شرمنده از لطفی که کرد و صبوری که داشت و افسوس و دریغی که شاگردیش را از دست می‌دادم . امیدوار بودم نسخه ایراداتی داشته باشد که به این زودی همراهی استاد و مدرسه رمان را از دست ندهم.
شنبه، 06 خرداد 1396 - 15:31
وقتی یک نفر خوب می‌نویسد، استاندارد نوشتن را بالا می‌برد و ما را امیدوار می‌کند.
بایرامی خود را نویسنده‌ای تجربه‌گرا معرفی کرد و برخی از خاطراتش که تبدیل به رمان شدند را برشمرد. او به خاطرهء خانواده‌ای که در حال گریز از منطقهء جنگی با تراکتور بودند اشاره کرد و نقشی که در شکل‌گیری رمان "آتش به اختیار" داشت. همچنین او اولین روز حضورش در منطقهء جنگی را تعریف کرد و خاطرهء یک دشت پر ...
یکشنبه، 19 دی 1395 - 18:17
تاکستان ادب
هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم این تبلیغ عجیب و غریب تبدیل شود به سوژه‌ای برای نوشتن یک رمان و تقریبا تمام اهالی روستا بشوند شخصیت‌ها و بازیگران داستان و من بشوم یونسی که قرار است دوباره به این روستا برگردد و یک ماه رمضان در این روستا بماند. فکرش را نمی‌کردم استاد شاه آبادی طرح رمان را بپسندد و بگوید یک پ...
ﺳﻪشنبه، 04 آبان 1395 - 15:31
آنها که نیامدند باختند.
راحت بگویم این اتفاق نقطه ی عطف زندگی من شد. من حدود بیست سال در عرصه‏ی داستان نویسی فعالیت داشتم و تجربیات زیادی از داستان کوتاه، نوول و مینی‏مالیستی داشتم، ولی تجربه ی رمان نویسی نداشتم. با این اتفاق انگار دنیای دیگری به رویم باز شد.
شنبه، 17 مهر 1395 - 10:47
دست های آلوده
هر چه فکرش را بکنید را جمع‌آوری کردم و تحقیقاتم خیلی خوب پیش می‌رفت، و همین تحقیقات حتی باعث شدند که مسیر طرح عوض شود و بعضی شخصیت‌ها جان بگیرند و ... اما هنوز نوشتنی در کار نبود!! این بود که بار سفر بستم و راهی خوزستان شدم و ده روزی وجب به وجب آن را گشتم. وقتی هم برگشتم، باز تحقیق و تحقیق. در این م...
پنجشنبه، 14 مرداد 1395 - 14:50
همرهی خضر داستان
بینش انسان پس از هر تجربه غنی‌تر می‌شود و گاه به گاه تغییر می‌کند. برای من تجربه دوره اول مدرسه رمان، نمونه‌ای خاص از تجربه نویسندگی بود که تغییراتی جدی در بینش من نسبت به ادبیات ایجاد کرد. چیزهای زیادی بود که قبل از گذراندن دوره نمی‌دیدم ولی پس از اتمام کار به خوبی لمس کردم. قبل از شروع دوره، من ه...
دوشنبه، 23 آذر 1394 - 17:33
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها   

جستجو