چهارشنبه, 17 آذر,1400

تجربه

مقالات

تجربه
نشست خبری ششمین دوره «مدرسه رمان» و رونمایی از سه اثر جدید
نشست خبری فراخوان ششمین دوره مدرسه رمان به همراه رونمایی از «کورمار» نوشته سیدعلیرضا میرمالک «متولد زمستان» نوشته محمد‌هادی عبدالوهاب و «صور سکوت» نوشته محمد قائم خانی با حضور علی محمد مودب مدیرعامل موسسه شهرستان ا...
ﺳﻪشنبه، 08 تیر 1400 - 17:42
تو جانباز راه ادبیات هستی! قدرش را بدان
قبل از سینما صحرا ایستاد. بی حرف پانزده تومان گذاشتم کف دستش، چشم چرخاندم آن ور خیابان. هنوز خون گرم بودم اما می لنگیدم. درد نداشتم. زانویم سر شده بود. بی حس. شهسواری کوله اش را روی دوش انداخته بود و قدم می زد. رفتم آن ور خیابان. دردم هی بیشتر می شد....
شنبه، 24 فروردین 1398 - 16:21
دکتری که هنوز به مدرسه می­رفت!
مدرسه به نیمه ی سالش رسیده است. داستان به جای گره گشایی، دچار چندین گره کور شده است. ثمین کوچولو را دیگر نمی توانیم عصرها برای گردش به پارک ببریم چون مگسهای سفید، پایتخت را به اشغال خود درآورده اند. آنها وارد سیستم تنفسی بچه ها می شوند و چیزی شبیه آل...
ﺳﻪشنبه، 03 مهر 1397 - 13:16
تاریخ صدر اسلام را زیر و رو کردم!
مدرسه رمان که نقطه عطف فعالیت های داستانی ام بوده. بی شک یکی از الطاف دیگر خداوند به من بود که یکبار زیر نظر بهترین اساتید یک رمان کامل را بنویسم. آن هم دو سال همراهی با استادی چون محمد حسن شهسواری که بیش از آنکه از حرفه اش آموختم از اخلاقش درس گرفتم...
یکشنبه، 07 مرداد 1397 - 10:49
شما که میدانید، نوشتن به قدر کافی سخت هست...
نزدیک به یکسال، هر ماه کوله به دوش، شب، سوار اتوبوس می شدم تا صبح ، پنجشنبه ی خوب دیگری را همراه داستان نویسان جوان که بعضاَ آنها هم از گوشه و کنار کشور می آمدند، در موسسه جمع شویم و در جلساتی که وعده اش را داده بودند شرکت کنیم. جلسات آموزشی، مشاوره ...
یکشنبه، 11 تیر 1396 - 10:14
مدرسه زیبا شده است.
نسخه‌ی نهایی را تحویل استاد دادم. شرمنده از لطفی که کرد و صبوری که داشت و افسوس و دریغی که شاگردیش را از دست می‌دادم . امیدوار بودم نسخه ایراداتی داشته باشد که به این زودی همراهی استاد و مدرسه رمان را از دست ندهم.
شنبه، 06 خرداد 1396 - 15:31
وقتی یک نفر خوب می‌نویسد، استاندارد نوشتن را بالا می‌برد و ما را امیدوار می‌کند.
بایرامی خود را نویسنده‌ای تجربه‌گرا معرفی کرد و برخی از خاطراتش که تبدیل به رمان شدند را برشمرد. او به خاطرهء خانواده‌ای که در حال گریز از منطقهء جنگی با تراکتور بودند اشاره کرد و نقشی که در شکل‌گیری رمان "آتش به اختیار" داشت. همچنین او اولین روز حضو...
یکشنبه، 19 دی 1395 - 18:17
تاکستان ادب
هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم این تبلیغ عجیب و غریب تبدیل شود به سوژه‌ای برای نوشتن یک رمان و تقریبا تمام اهالی روستا بشوند شخصیت‌ها و بازیگران داستان و من بشوم یونسی که قرار است دوباره به این روستا برگردد و یک ماه رمضان در این روستا بماند. فکرش را نمی‌کر...
ﺳﻪشنبه، 04 آبان 1395 - 15:31
آنها که نیامدند باختند.
راحت بگویم این اتفاق نقطه ی عطف زندگی من شد. من حدود بیست سال در عرصه‏ی داستان نویسی فعالیت داشتم و تجربیات زیادی از داستان کوتاه، نوول و مینی‏مالیستی داشتم، ولی تجربه ی رمان نویسی نداشتم. با این اتفاق انگار دنیای دیگری به رویم باز شد.
شنبه، 17 مهر 1395 - 10:47
دست های آلوده
هر چه فکرش را بکنید را جمع‌آوری کردم و تحقیقاتم خیلی خوب پیش می‌رفت، و همین تحقیقات حتی باعث شدند که مسیر طرح عوض شود و بعضی شخصیت‌ها جان بگیرند و ... اما هنوز نوشتنی در کار نبود!! این بود که بار سفر بستم و راهی خوزستان شدم و ده روزی وجب به وجب آن را...
پنجشنبه، 14 مرداد 1395 - 14:50
صفحه 1 از 2ابتدا   قبلی   [1]  2  بعدی   انتها   

جستجو