يكشنبه، 18 خرداد 1399

همه مطالب

مقالات

تاریخ انتشار: دوشنبه 28 مرداد 1398
دیالیکتیک عشق و قدرت و وضعیت بی­ عاری

  دیالیکتیک عشق و قدرت و وضعیت بی­ عاری

امتیاز: Article Rating

محسن حسن­ نژاد

سارتر «دیگری» را جهنم می­خواند. اما نکتة باریکی در این میان نهفته است. دیگری مخلوقی است که با سوژه پا به جهان می­گذارد. بدون سوژه و بدون هویتی قائم به ذات، دیگر نمی ­توان از دیگری سخنی به میان آورد. در واقع آن دیگری اگرچه برای خود حظّی مستقل از واقعیت نیز برده باشد باز هم بدون سوژه به مقام دیگری بودن نمی ­رسد. این چنین است که سوژه دیگری را خلق می­کند. دیگری به جهنم تبدیل می­ شود و سوژه در جهنمی خودساخته می­سوزد.

اما این روایتی یک­جانبه از دیگری است. دیگری نه تنها جهنم سوژه است بلکه می­تواند بهشت او نیز باشد. نکته‌ای که اگرچه در روایت سارتر از دیگری مغفول مانده در روایت­ های کسانی همچون آدورنو و پیروان معاصر اخلاق مراقبت مورد توجه قرار می­گیرد. در این روایت، دیگری اگرچه مخلوق سوژه است و اگرچه همواره میان او و سوژه مرزی وجود دارد و این قلمرو سوژه را محدود می­کند، با این حال منشأ میل به نوازش نیز هست. نوزاش دیگری و نواخته ­شدن از جانب دیگری قطب دیگری از رابطة سوژه و دیگری است که در آن دیگری می­تواند به بهشت سوژه مبدل شود. جایی که سوژه خودش را در آن حل می­کند و سوژه­ بودن فارغ می­شود.

اما منشأ تفاوت این دو روایت در چیست؟ چه می­شود یک روایت دیگری جهنم و دیگری آن را بهشت می­خواند؟ به گمان نگارنده دو گانة عشق و قدرت، دوگانه­ای است که می­تواند منشأ این دو تفاوت روایت را آشکار کند.

عشق و قدرت، پیش از هر چیز دو زبان هستند. زبان یعنی آنچه که روایت را میسر می­کند و چیزی را در لوای نشانگان بازنمایی می­کند. زبان فرآیند روایت است و همان­ گونه که سوسور می­گفت چیزی فراسوی تک­ تک نشانگان است و راه چیدن آن­ها در کنار یکدیگر را به ما نشان می­دهد. چه مانند هایدگر زبان را به مثابه خانه­ای بدانیم که وجود در آن مسکن می­گزیند و آن را به مثابه یک جهان­ زیسته قلم­داد کنیم، چه مانند سوسور آن را به مانند یک ساختار درهم‌تنیده از نشانگان در نظر بگیریم، به هر حال زبان فرآیند روایت است. روایتی که قطعه قطعه در گذر زمان پیموده می­شود یا به بیانی دیگر، خلق می­شود. بدین ترتیب، چنانچه عشق و قدرت را دو زبان دانستیم و زبان را فرآیند سیال روایت خواندیم، تصدیق این امر لازم می­آید که عشق و قدرت، دو فرآیند روایت هستند. روایتی از خویشتن و دیگری.

خصلت ذاتی سوژه استعلاء است و این استعلاء به معنای فرارفتن از من یا Ego است. اما پیش شرط تحقق فراروی خلق تفاوت[1] و مرز است.  در واقع استعلاء میسر نخواهد­شد مگر آن که پیش از آن مرزی میان سوژه و آنچه که غیر او است فرض شده باشد. بدین ترتیب عشق و قدرت هر دو نوعی روایت از استعلاء سوژه هستند که به تبع آن سوژه از خود به سمت دیگری فراروی می­کند. اما منشأ تمایز دو روایت مبتنی بر قدرت و عشق چیست؟ مگر نه این است که هر دو از سوژه سخن می­گویند؟ و هر دو روایتی از استعلاء سوژه به سوی دیگری ارائه می­کنند؟

خلق مرز، مستلزم خلق قلمرو[2] است.  قلمرو یک کهن الگو است که همواره از ارکان اساسی زبان قدرت بوده­ است. قدرت بدون قلمرو فاقد معنی است. قدرتمند بودن هر فرد تابع قلمروی است که در اختیار خود دارد. حال این قلمرو می­تواند در یک جهان ابتدایی­تر در زمین و تعداد فرزندان و در جهانی پیچیده­تر در دارایی مالی، جایگاه حقوقی، شأن اجتماعی و... مصداق پیدا کند. آنچه که حائز اهمیت است، این است که زبان قدرت، روایتی از رابطة استعلائی سوژه با دیگری ارائه می­کند که یک سوی آن قلمروی است که سوژه آن را در اختیار دارد و مایملک خود تلقی می­کند و سوی دیگر آن قلمروی است که فراسوی اختیار سوژه قرار می­گیرد.

خلق مرز، مستلزم خلق قلمرو است و وجود دیگری به معنای وجود قلمروی است که از اختیار سوژه بیرون است. وجود قلمرو دیگری، تریاد قدرت را خلق می­کند که شامل جنگ[3]- صلح[4]- وفاداری[5] است.  این آن چیزی است که زبان قدرت در باب دیگری و قلمروی که در اختیار او است روایت می­کند.

سوژه خواهان استعلاء است و سوژه برای استعلاء تنها دو راه دارد؛ بدن و زبان. جنگ به معنای فراروی به قلمرو دیگری از طریق خشونت است. همانجایی که دیالیکتیک ارباب و بنده رقم می­خورد. اما وفاداری دیگری به سوژه در این زبان به معنای تمکین خواست سوژه است. صلح در میانة این دو است، جایی است که نه دیگری تن به وفاداری می­دهد و نه جنگ راه را برای سلطة سوژه بر دیگری فراهم می­کند.

اما زبان عشق، روایت دیگری از نسبت سوژه با دیگری می­سازد. اگرچه که این زبان نیز از استعلاء سوژه به سوی دیگری سخن می­گوید، با این حال مفهوم قلمرو در آن رنگ می­بازد. مسأله در اینجا در هستندگی سوژه نمایان می­شود. سوژه ­ای هست و جهانی که از آن دیگری است و سوژه از کشف هستی سیال در آن باز مانده­ است. برای همین در این زبان سوژه از خویشتن فراروی می­کند تا به هستندگی دیگری وارد شود و هستی سیال مکتوم در جهان دیگری را کشف کند. بدین ترتیب زبان عشق، زبان هستی­ زیسته و هستی­ نازیسته است. آنجا که دیگری از جهنم­ خارج می­شود و تریاد این قصه خودش را در بودن- هم­آغوشی- نبودن(فنا) نمایش می­دهد.

این دو زبان در کنار یکدیگر می­توانند جهان را روایت کنند اما زبان سومی هم هست و آن زبان بی ­عاری است. زبان بی­عاری، زبان بی­تفاوتی است. این زبان از دیگر نه وفاداری می­خواهد و نه هم­آغوشی. نه به دنبال سلطة بر آن دیگری است و نه با آن سر صلح دارد. او آن دیگری را نادیده می­انگارد. گویی که انگار در عالم خلقت جایی ندارد. بی­عاری، وضعیتی است که آدمی را به میان‌مایگی می­کشاند. بی­عار، در همه جا سبز می­شود. برخلاف آنچه که شاید در وهلة اول به نظر برسد، بی­عاری با همگان در حال آمیزش است. همه جا می­توان اثر بی­عار را دید. زبان عشق و زبان قدرت، هر دو ثمره­ای عرضه می­کنند. هر دو جهان را به گونه­ ای روایت می­کنند که می‌توان در آن فعالانه زندگی کرد و آن را ساخت. اما زبان بی­عاری، آدمی را به بی­تفاوتی نسبت جهان می­کشاند. بی‌عاری؛ یعنی ندیدن با چشمان باز و نشنیدن با گوش­های شنوا و آخرش فراموشی.

بی­عار جای نخل­ها را می­گیرد. عجیب است که این بی­تفاوتی چندان نسبت به جای پای خودش بی­تفاوت نیست. بی­عاری، محصول رها کردن سرنوشت است. بی­عار، دیگری را نمی­بیند. در واقع ترجیح می­دهد دیگری را از اساس نادیده بگیرد و معدوم فرض کند. اما نکته آن جا است که دیگری را دیدن محتاج نوری است که ضمیر آدمی بر سایه­های دیگری می­اندازد. بی­عار، از خودش نوری نمی­دهد. تنها جای نخل­های ثمربخش را می­گیرد. بی­عاری، قلمرو سایه­ها است.

کتاب وضعیت بی­عاری، نوشتة حامد جلالی این سه زبان را به شیوه­ای رسا روایت می­کند. اگرچه زبان قدرت در این نوشتار بیشتر خودش را نه در عالم سیاست بلکه در مناسبات عشیره­ای نشان می­دهد.

دیگری دینی، به خوبی در این اثر روایت شده است. جهان دین­داران برای مدت­ها دیگری دینی را نادیده می‌انگاشت. این هرگز به یک دین یا سنت دینی منحصر نبوده است و هنوز هم چالش روایت دیگری دینی مسأله­ ای حل­ نشده باقی مانده است. ما از روایت همدلانة دیگری دینی ناتوانیم. اگرچه در عصر جهانی­شدن هم باشیم و شعار پلورالیزم فرهنگی را هم سر بدهیم، هنوز هم برای ما دیگری به مانند بربر برای یونانی است. ما دیگری را یا نادیده می­گیریم و یا در خلال سوء فهم روایت می­کنیم. مشکل روایت دیگری، در مورد دیگری دینی دو چندان می­شود. به خصوص که نزاع حق و باطل همواره خودش را به عنوان یکی از ارکان ادیان ابراهیمی جلوه­گر شده­ است. همین است که تا دیگری، دیگری می­شود، باطل­بودن نیز قسمتی از روایت دیگری می­شود. در این روایت دیگری همان چیزی است که فراموش می­شود و به فهم نمی­آید. دیگری نجس می­شود، دیگری کافر می­شود و... . در این میان دیگر، اثری از دیگری نیست. دیگری در لابه‌لای سایه­ها و هراس­های هویتی گم می­شود.

شاید بتوان مهمترین مزیت کار حامد جلالی را در روایت او از دیگری دینی توصیف کرد. در او در داستان خودش را در هر مرحله در جای یک مسلمان یا یک مندائی می­گذارد و می­کوشد از منظری درونی آن­ها را روایت کند. او همچنین روایت یک مندائی از مسلمان و روایت یک مسلمان از یک مندائی را به خوبی شرح می‌دهد و سوءفهم­ ها و جزمیت­های پنهان در روایت دیگری را در دل داستان خود به شیوایی هرچه تمام­تر بازنمایی می­کند. او دیگری دینی را فراسوی جزمیت­های ایدئولوژیک فرا می­خواند و عشق را به مثابه زبانی که در آن آمیزش و هم­آغوشی با دیگری میسر می­شود، معرفی می­کند. اگر هیچ صفت ممتاز دیگری در این اثر نبود، همین شیوة روایت همدلانه و فارغ از ایدئولوژی دیگری دینی، برای قدردانی و ستودن نگارندة آن کافی بود.

 

 

 

[1] Difference

[2] Territory

[3] War

[4] Peace

[5] Loyalty

اشتراک گذاری
تصاویر
  • دیالیکتیک عشق و قدرت و وضعیت بی­ عاری
ثبت امتیاز
نظرات
در حال حاضر هیچ نظری ثبت نشده است. شما می توانید اولین نفری باشید که نظر می دهید.
ارسال نظر جدید

نام

ایمیل

وب سایت